Christopher
#فیک
#استری_کیدز
چندپارتی(وقتی جلوی دخترتون...)پارت1
صدای دختر کوچولویی که مشغول بازی بود،سنگینی سکوت فضای خونه رو کمرنگ میکرد.کنارش روی کاناپه نشسته بودی و حرکاتش رو زیر نظر داشتی که با صدای چرخیدن کلید درون قفل؛نگاهت رو از دختر کنارت گرفتی و روی در ورودی فیکس کردی.در با شدت از چارچوب فاصله گرفت و محکم با سطح دیوار برخورد کرد.با کنار رفتن در،جثه بزرگش که بین چارچوب در ایستاده بود؛نمایان شد.خشم درنگاهش موج میزد؛نفس عمیقی کشیدی و قلبت رو برای تیکه تیکه شدن توسط کلمات اون آماده کردی.دستی لابه لای موهای خرمایی رنگ دخترکوچولوت کشیدی و باملایمت لب زدی.
+کاترینا کوچولوی من...میتونی بری توی اتاق و بازی کنی؟...منو بابایی باهم کار داریم
سرش رو به نشانه تایید،بالا و پایین کرد و عروسکهای اطرافش رو جمع و بغل گرفت؛به آرومی مسیر اتاقش رو در پیش گرفت و در رو بازکرد و داخل شد.
پابه فضای داخل گذاشت،برگه هایی که سربرگ اداری داشتند،بین چنگالهاش مچاله شده بودن.نفس عمیقی بیرون داد و سعی در کنترل خشم درونش کرد،به طرفت قدم برداشت...یک قدم...دو قدم...سه قدم...وحالا مستقیما توی نگاه نگرانت خیره شده بود.برگه های توی دستش رو روی ناحیه ی سینه ات کوبید و بالحنی عصبی لبهاشو ازهم فاصله داد.
-بلاخره کارخودتو کردی آره؟
صورتت مچاله شد،برگه رو از روی سینه ات برداشتی و نگاهی با محتوای هرکدوم انداختی؛نگاهت رو از مطالب برگه ها گرفتی و به مرد روبه روت دادی.
+اینا چیه؟
-اینا چیه؟!
حرفت رو با تعجب مجددا تکرار کرد،از شدت خشم تک خنده ی بلندی کرد و بالحن سابق ادامه داد.
-من باید بپرسم اینا چین...نه تو!باز چه فکری توی اون کله ی خرابته ا/تتتت؟برای چی درخواست طلاق دادیییییییی؟چرااااا؟!
با عصبانیت غرید.دستهاش درکنار بدنش مشت شده بودن،پلکهاش رو به هم فشرد که با حرفی که زدی،چشمهاش گشاد شدن و نگاه خشمگینش به لبهات دوخته شد.
+چون دیگه نمیتونم تحمل کنم!نه فقط تورو...خودم رو هم دیگه نمیتونم تحمل کنم...نمیفهمی؟من از تو متنفر نیستم!نه هنوز نیستم هنوزم دوست دارم اما دیگه نمیتونم به این زندگی ادامه بدم
کمی مکث کردی،بغض به دیواره های گلوت چنگ مینداخت و مانع از خروج کلمات میشد.هوف بلندی کشیدی و بالحنی سرد که بغض درونش پنهان شده بود،ادامه دادی.
+تو فقط به فکر خودتی!هیچ وقت ما برات مهم نبودیم...هرگز!با این حال تا الان هم حرفی نزدم...نمیدونم وقتی سرکاری چیکار میکنی و باکیا سرت گرمه که فراموش میکنی دختر و همسرت خونه منتظرن...اما ظاهرا خیلی بهت خوش میگذره!کلی دختر اونجاست فکر نکنم زیاد بهت بد بگـ....
با سنگینی که با ناحیه دهنت برخورد کرد،چند قدم به عقب پرت شدی و جملاتت رو قورت دادی.اشک دور چشمهات حصار شد،دستت ناخودآگاه روی محل برخورد قرار گرفت.عربده ی بلندی کشید و مچ دستت رو محکم بین چنگال هاش فشرد و جسمت رو نزدیک کشید؛از شدت درد ناله ی بلندی سردادی؛مچ دستت رو بیشتر از قبل فشرد و باخشمی وصف نشدنی لب زد.
-خفه شوووووووووو....تو میدونستی!میدونستی که اوضاع کاری من توی چه مرحله ی حساسیه...برای همین به خودت اجازه دادی یه همچین غلطی بکنی!زنده ات نمیزارم ا/ت...زنده ات نمیزارمممممممممممممم
احساس میکردی استخوان های مچ دستت زیر فشار دستهاش،خرد شدن.درد تمامی سلول های متصل به مغزت رو به درد می آورد،قطرات اشک با بی رحمی و بدون اجازه ی تو روی گونه ات سرازیر شدن.باتمام توان سعی کردی تا دردت رو مهار کنی،نگاه اشک آلودت رو به نگاه عصبی و خشمگینش دادی و بالحنی تحقیرآمیز کلمات رو توی صورتش پرت کردی.
+آره منو کتک بزن...هرکاری که در توانته بکن!چون کتک زدن تنها کاریه که باهام نکردی...تو کاملا حق داری آقای چان!چون من از سمت خانواده ام طرد شدم بخاطر اینکه با شخص پستی مثل تو ازدواج کردم...به جایی برنمیخوره اگه صورتم کبود و زخمی بشه!آدمی که از طرف خانواده و اقوامش طرد میشه...کسی هم هیچ ارزشی براش قائل نیست...اگر منم خانواده داشتم به خودت اجازه نمیدادی دست روم بلند کنی!
#استری_کیدز
چندپارتی(وقتی جلوی دخترتون...)پارت1
صدای دختر کوچولویی که مشغول بازی بود،سنگینی سکوت فضای خونه رو کمرنگ میکرد.کنارش روی کاناپه نشسته بودی و حرکاتش رو زیر نظر داشتی که با صدای چرخیدن کلید درون قفل؛نگاهت رو از دختر کنارت گرفتی و روی در ورودی فیکس کردی.در با شدت از چارچوب فاصله گرفت و محکم با سطح دیوار برخورد کرد.با کنار رفتن در،جثه بزرگش که بین چارچوب در ایستاده بود؛نمایان شد.خشم درنگاهش موج میزد؛نفس عمیقی کشیدی و قلبت رو برای تیکه تیکه شدن توسط کلمات اون آماده کردی.دستی لابه لای موهای خرمایی رنگ دخترکوچولوت کشیدی و باملایمت لب زدی.
+کاترینا کوچولوی من...میتونی بری توی اتاق و بازی کنی؟...منو بابایی باهم کار داریم
سرش رو به نشانه تایید،بالا و پایین کرد و عروسکهای اطرافش رو جمع و بغل گرفت؛به آرومی مسیر اتاقش رو در پیش گرفت و در رو بازکرد و داخل شد.
پابه فضای داخل گذاشت،برگه هایی که سربرگ اداری داشتند،بین چنگالهاش مچاله شده بودن.نفس عمیقی بیرون داد و سعی در کنترل خشم درونش کرد،به طرفت قدم برداشت...یک قدم...دو قدم...سه قدم...وحالا مستقیما توی نگاه نگرانت خیره شده بود.برگه های توی دستش رو روی ناحیه ی سینه ات کوبید و بالحنی عصبی لبهاشو ازهم فاصله داد.
-بلاخره کارخودتو کردی آره؟
صورتت مچاله شد،برگه رو از روی سینه ات برداشتی و نگاهی با محتوای هرکدوم انداختی؛نگاهت رو از مطالب برگه ها گرفتی و به مرد روبه روت دادی.
+اینا چیه؟
-اینا چیه؟!
حرفت رو با تعجب مجددا تکرار کرد،از شدت خشم تک خنده ی بلندی کرد و بالحن سابق ادامه داد.
-من باید بپرسم اینا چین...نه تو!باز چه فکری توی اون کله ی خرابته ا/تتتت؟برای چی درخواست طلاق دادیییییییی؟چرااااا؟!
با عصبانیت غرید.دستهاش درکنار بدنش مشت شده بودن،پلکهاش رو به هم فشرد که با حرفی که زدی،چشمهاش گشاد شدن و نگاه خشمگینش به لبهات دوخته شد.
+چون دیگه نمیتونم تحمل کنم!نه فقط تورو...خودم رو هم دیگه نمیتونم تحمل کنم...نمیفهمی؟من از تو متنفر نیستم!نه هنوز نیستم هنوزم دوست دارم اما دیگه نمیتونم به این زندگی ادامه بدم
کمی مکث کردی،بغض به دیواره های گلوت چنگ مینداخت و مانع از خروج کلمات میشد.هوف بلندی کشیدی و بالحنی سرد که بغض درونش پنهان شده بود،ادامه دادی.
+تو فقط به فکر خودتی!هیچ وقت ما برات مهم نبودیم...هرگز!با این حال تا الان هم حرفی نزدم...نمیدونم وقتی سرکاری چیکار میکنی و باکیا سرت گرمه که فراموش میکنی دختر و همسرت خونه منتظرن...اما ظاهرا خیلی بهت خوش میگذره!کلی دختر اونجاست فکر نکنم زیاد بهت بد بگـ....
با سنگینی که با ناحیه دهنت برخورد کرد،چند قدم به عقب پرت شدی و جملاتت رو قورت دادی.اشک دور چشمهات حصار شد،دستت ناخودآگاه روی محل برخورد قرار گرفت.عربده ی بلندی کشید و مچ دستت رو محکم بین چنگال هاش فشرد و جسمت رو نزدیک کشید؛از شدت درد ناله ی بلندی سردادی؛مچ دستت رو بیشتر از قبل فشرد و باخشمی وصف نشدنی لب زد.
-خفه شوووووووووو....تو میدونستی!میدونستی که اوضاع کاری من توی چه مرحله ی حساسیه...برای همین به خودت اجازه دادی یه همچین غلطی بکنی!زنده ات نمیزارم ا/ت...زنده ات نمیزارمممممممممممممم
احساس میکردی استخوان های مچ دستت زیر فشار دستهاش،خرد شدن.درد تمامی سلول های متصل به مغزت رو به درد می آورد،قطرات اشک با بی رحمی و بدون اجازه ی تو روی گونه ات سرازیر شدن.باتمام توان سعی کردی تا دردت رو مهار کنی،نگاه اشک آلودت رو به نگاه عصبی و خشمگینش دادی و بالحنی تحقیرآمیز کلمات رو توی صورتش پرت کردی.
+آره منو کتک بزن...هرکاری که در توانته بکن!چون کتک زدن تنها کاریه که باهام نکردی...تو کاملا حق داری آقای چان!چون من از سمت خانواده ام طرد شدم بخاطر اینکه با شخص پستی مثل تو ازدواج کردم...به جایی برنمیخوره اگه صورتم کبود و زخمی بشه!آدمی که از طرف خانواده و اقوامش طرد میشه...کسی هم هیچ ارزشی براش قائل نیست...اگر منم خانواده داشتم به خودت اجازه نمیدادی دست روم بلند کنی!
- ۶۰۳
- ۱۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط